|
www.radepayemahtab.blogfa.com
|
||
|
و سایه است رد مهتاب |
پدر می بخشد بی دريغ و دوست می دارد بی چشمداشت.
پدر كار می كند آن گونه كه شمع می سوزد.
او در تب وتاب،خود را آب می كند تا كه گرما و روشنی بخش خانواده باشد.
تنها خداست كه به خلوت وتنهايی پدران راه دارد.تنها خداست كه می داند پدران چه می كشند وچه ها در دل دارند.
پدران حضوري سبكبال دارند،به چشم نمی آيند و آن گاه كه ديگر نيستندجايشان چقدر خاليست.جای خالي پدران را با هيچ چيز نمی توان پر كرد.
پدر همان روحی ست كه خداوند به كالبد زندگي دميده است.زندگي اگر زنده است دليل آن پدران اند.
اين ابر باران زای حضور پدران بر سر زندگی و سرزندگيتان هماره سايه گستر باد.![]()
![]()

علیرضای عزیزم تولدت مبارک![]()
می گن روزی که تو به دنیا اومدی فرشته ها داشتن گریه می کردن آخه یکی ازشون کم شده بود.![]()
یه بغل گل یاس یک سبد ستاره و یک دنیا عشق پیشکش تو بخاطر زیباترین روز دنیا که روز تولد توست....

امیدوارم کادوی منو بپذیری![]()
![]()
جمله هاي كوچك، درس هاي بزرگ
*كسي كه مي لنگد، يعني هنوز راه می رود.
*هميشه پاسخ زيبا براي كسي است كه پرسش زيباتري بكند.
*فردي را كه خوابيده می شود بيدار كرد ولي كسي كه خود را به خواب زده هرگز.
*ناخدايي كه نمی داند مقصدش كجاست هر بادي برايش باد مخالف است.
*مهم اين نيست كه چند بار به زمين خوردي، مهم اين است كه چند بار بلند می شوي.
*انسان هاي بزرگ از خودشان توقع دارند، انسان هاي كوچك از ديگران.
*وقتي با انگشت به كسي اشاره می كنيم كه تقصير توست سه انگشت ديگرمان به طرف خودمان برگشته اند.
*وقتي دست هايت را در جيب هايت گذاشته اي،نمی تواني از نردبان موفقيت بالا بروي.
*به ياد داشته باش كه امروز،،طلوعي ديگر ندارد.
*تا بد بختي را نشناسيم راه به دست آوردن خوشبختي و نگه داشتن آن را ياد نمي گيريم.
*كسي كه از داشتن دشمن مي ترسد ، هرگز دوست واقعي نخواهد داشت.
*در پشت هيچ در بسته اي ننشينيد تا شايد روزي باز شود،درهاي ديگري جست و جو كنيد واگر نيافتيد همان در را بشكنيد.

دلم گرفته از ادمايي كه ميگن دوست دارم اما معنيشو نمي فهمن ، از ادمايي كه مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن ، از اونايي كه زير بارون واست چتر ميشن اما وقتي آفتاب شد همه چيز يادشون ميره
مي خوام اينو بدوني كه يادت از خودت مهربون تره آخه هروقت كه تو نيستي يادت تنهام نمي ذاره.
يه روز تو كلاس ادبيات معلممون گفت : سايه فعل رفتنو صرف كن .شروع كردم:رفتم،رفتي،رفت...ساكت شدم؛ميخوندم ولي خندم تلخ بود.دبيرمون گفت :خوب ادامه بده.و من ناگهان گفتم رفت رفت رفت ولم را شكست.
بهترين تصوير عمرم عكس ناز نازنيني از نخستين ديدن توست خوشترين آهنگ عمرم يادگار دلنشين اولين خنديدن توست
روزي كه دلم پيش دلت بود گرو دستهاي مرا سخت فشردي كه نرو روزي كه دلت پيش دگري مايل گشت كفش هاي مرا جفت كردي كه برو
پيام عشق را آغاز كردي نيازم را چو ديدي ناز كردي تو بودي كفتر خوشبختي من ولي زود از سرم پرواز كردي
مرا كم ولي طولاني دوست بدار(كريستفر مارلو)

باورت میشه تموم این خط های عمودی با هم موازی اند

قبول کن که شکل تیره پایین یک مربعه

می تونی ۳تا صورت تو تصویر پایین پیدا کنی؟؟

فکر می کنی طول کدوم خط عمودی بیشتره؟با خط کش اندازه بگیر و امتحان کن

چه چيزی فضای يك اتاق را پر می كند؟
مردی پس از عمری تلاش و كوشش،ثروت كلانی به دست آورد و اقدام به تاسيس يك شركت تجاری برزگ كرد اما همين كه سن و سالی از او گذشت،نگران ثروت وآينده ی شركت خود شد چون در دنيا به جز سه برادرزاده ة جوان فاميل نزديك ديگری نداشت.
روزی او سه برادرزاده خود را فراخواند و گفت:من مشكلي دارم كه اگر هريك از شما قائر به حل آن به بهترين وجه ممكن باشد،صاحب ثروت من خواهد شد.
سپس به هريك از آنان،مقداری مساوی پول داد وگفت:با اين، پول چيزي بخريد كه دفتر كار مرا به طور كامل پر كند.بيش تر از پولي هم كه به شما دادم نبايد خرج كنيد.درضمن يادتان نرود كه تا غروب آفتاب برگرديد.
در تمام طول روز،هريك از برادرزاده ها به طور جداگانه كوشيدند تا طبق دستور های عموی خود عمل كنند.سرانجام عصر،هر سه نزد عموی خود بازگشتند.
برادرزاده اول،چند كيسه بزرگ به دفتر كار عمويش بردو محتويات درون آن را كه پر از اسفنج بود،بيرون آورد.فضای اتاق پس از خالی شدن همه ی كيسه ها پر شد.
برادرزاده دومی پس از تميز شدن دفتر كار،دسته دسته بادكنك پر شده از گاز هليوم را آورد و در دفتر كار قرار داد به طوری كه بهتر و بيشتر از اسفنج فضای اتاق را پر كرد.
برادرزاده سومی ساكت و نااميد كناری ايستاد.عمويش رو به او كرد وپرسيد:تو چه آورده ای؟
او جواب داد:نصف پولی را كه به من داده بوديد به خانواده ای دادم كه ديشب خانه شان آتش گرفته بود.باقيمانده پول را هم به مركز حمايت از جوانانی دادم كه در راه به آن برخوردم.با پول كمی كه برايم باقيمانده بود،اين شمع و كبريت را خريدم .سپس شمع را روشن كرد و نور درخشان آن همه ی اتاق را دربرگرفت.
عموی پير ومهربان دريافت كه شريف ترين فرد خانواده اش اكنون در مقابل او ايستاده است.او اين برادرزاده را بخاطر استفاده ی بهتر از سرمايه خود،ستايش وتمجيد كرد و ورود او را به شركت تجاری خود خوشامد گفت.
|
|